از بادهُ نیست سرخوشم سرخوش و مست
بیزارم و دلشکسته از هر چه که هست
من هست به نیست دادم افسوس که نیست
در حسرت هست پشت من پاک شکست

نوشتن بهانه مي خواهد . تمام بهانه هايم را توي چشمهایت جمع کرده بودی...
اين هزار و چندمين بار است نمي دانم مي گويم چشمهاي تو قابل نوشتن
نيست . حق دارم لابد يک سال و اندی شاعر باشم و نباشم. ندارم؟!
نشسته ام لابلاي روياي اين چهارده ماه هي تصورت مي کنم؛ ماه شب چهارده من!
با همان لبخندهاي هميشگی ات که من نمي دانم چطور دلت آمد آنرا از من بگیری
نه! بگذار پسرک قصه خوددار بماند ! ...
بگوید ...
با تو بودن هم عالمي دارد...
دارم هي توي دلم از دلتنگی مي ميرم.
باز به اميد دوباره اينطور از دلتنگی مردن زنده مي شوم ...
مي بيني؟ « ديوانه ها آدم به آدم فرق دارند ... » * مثل من که با تمام هيچ داشتنم
مدام خودم را به آب و آتش مي زنم که هي کلمه يادم بيايد ، جمله ببافم
دارم هي توي دلم از دلتنگی مي ميرم. باز به اميد دوباره اينطور از دلتنگی
مردن زنده مي شوم ...
دريا دریا حرف دارم اما ... دريا ساحل زبانش بند مي آيد!
مي نشيند پا به پاي موجهاي خاطرات تو هي دیوانه ترمي شود . از عشق نوشتن هم
" شرح آرزومندي " است و من از همان روزهاي اول میدانستم ...


