ببخشاي بر ما ببخشای ای روشن عشق ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم ...
دلم از سکوت و تنهایی شب گرفت و بی بهانه غرق رویایی شد همچون آرزوهای دخترکان خیال پرداز کوچه خوشبختی و صادقانه هم صحبت تنهایی شد . تنها و تنها در کوچه ای بی نشان ساکن کلبه سکوتی شده ام که در هیاهوی فریادهای این شهر شلوغ گم شده است . اینجا آفتاب به ما سر نمی زند . گاهی به امید نور پنجره کوچک دلم را باز می کنم تا پرتوی از نورش به تن خسته ام بتابد . اما افسوس دیگر آفتاب هم میلی به تابیدن ندارد . انگار او هم از این همه نورهای مصنوعی خسته شده است ( از نوشته های خودم ) دوستان عزیز پستهای این وبلاگ در سه موضوع : نوشته های من ، برگی از دیگران و داستان مرتب شده است که نوشته های من متعلق به خودم و بقیه برگرفته از دیگران میباشد . برای نظر دادن علاوه بر قسمت ارسال نظرات هر پست ميتوانيد از قسمت امكانات وبلاگ نيز استفاده کنید . منتظر نظرات ارزشمندتان هستم . ( beny )