بخند تا به خنده هاي تو من بخندم
در تبسم کده خالي اين دشت غريب
اراده کن تا به اراده تو ، من دوباره زنده شوم ...
...
اين روزها سالگرد خاطره تولد يک مهرباني است.
شايد تنها افتخار برخي فراموشي گذشته اي باشد که خود آنرا ساخته اند
يا در پس اشتباه خود و ديگران محبوسش کرده اند.
اما حقيقتي که گذشته را در خاطر نگه ميدارد چيزي جدا از پايان آن است.
هميشه براي فرار از گذشته لازم نيست آنرا فراموش يا انکار کرد ...
مجبور شدم براي درس معماري کامپيوتر کتاب طراحي ديجيتال رو از قفسه خاک خورده کتابخونم بيرون بيارم
چند صفحه اي از اونو با مدارها و گيتهاي منطقي که پس از گذشت چند سال حالا پيچيده تر به نظر ميومد ورق زدم
تا به جمله اي رسيدم که با خودکار مشکي نوشته شده بود:
دوست داشتن دل ميخواهد نه دليل
صحبت از دل در ميان خطوط روابط منطقي و با دليل کتاب طراحي ديجيتال شايد بنظر خيليا خنده دار بياد
من اين جمله رو ننوشته بودم
آدمي نبودم که وسط يه کتاب سخت ( البته به نظر من) بيام جمله عاشقانه ای با خودکار بنويسم
تموم نوشته هامو جاهايي نوشتم جدا از درس و منطق ...
يادم مياد کتابم يکسالي مهمون خونه کسي بود که هميشه ازش به خاطره تولد يک مهربوني ياد ميکنم
توي زندگي آدما خيليا ميان و ميرن اما فقط خاطره بعضيا بجا ميمونه
بيشتر که ورق زدم دوباره همون جمله قبلی رو ديدم که زیرش نوشته شده بود : " جمعه ۲۴/۹/۸۵ خونه" يعني زماني پس از چند ماه از آخرين ديدار ...
تولد مهرباني ات مبارک هر کجا که هستي ...

+ در قلب خود بنویس هر روز بهترین روز سال است . ((امرسون))


