باور كن در بالاي يك پلكان بلند زماني براي رسيدن به روياها نيست .
زماني براي رسيدن به زمين نيست .
به اندازه چشم برهم زدني است از خود آسمان تا خود زمين ...
يه مرد تنها كنار ساحله فهميده حالا
كه عشقش باطله تو خلوت شب
داره آروم ميباره اي خدا
غير از تو كه ياري نداره
حتي به خوابم نمياي كاشكي ببينم
تو نيستي و تا خود صبح ستاره چينم

ديگه به كوچه پس كوچه هاي دلم سرنميزني
مي ترسي بياي فكر كنم هنوز عاشقمي
مي ترسي بياي اميدوار بشم
پز بدم ميون اين همه آدم غريب بگم هنوزم يكي دوستم داره
فكر ميكني اومدن تو تنهايي هام اينقد سخته كه دوباره رفتنت سختتر
خوش بحالت رفتي و خودتو از اين گردابي كه من و تو گرفتارش بوديم نجات دادي
خوش بحالت شجاعت اينو داشتي بري و نموني كه غرق بشي
مث من كه هنوز دارم تو اين گرداب دست و پا ميزنم
خواستم ازش خلاص بشم نتونستم
دست دراز كردم شايد يكي بياد دستمو بگيره
اما هر کی اومد نتونست منو بيرون بكشه
شايد اونقدر من و غم و غصه هام سنگينيم كه كسي توان بیرون کشیدن منو نداره
ديگه خسته شدم از اين دست و پا زدن
...
من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه
پس دلم تا كي فضاي غصه رو مهمونيه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد وكم
وقتي فايده اي نداره غصه خوردن واسه چي
واسه عشقاي تو خالي ساده مردن واسه چي
نمخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
نميخوام در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كر و خالي پر افاده شم
واستا دنيا من ميخوام پياده شم
...


