روبروي پنجره اي نشسته ام که در آنسوي شيشه هاي ماتش تصاويري مبهم از گذشته اي
دارد که خاطرات تلخش بيش از شريني هايي است که من دلخوش به آنها کرده بودم .
با نگاهي به دور دستها دنبال ريشه اي زخمي ميگردم
ودارويي براي درد اکنونم
دردي که مرا به سکوتي دوباره وا ميدارد
درد من درد عاشق شدن نيست
درد جدايي نيست
درد شکستن دل نيست
درد من درد گذر زماني است که به سرعت چشم برهم زدني مرا به ايستگاه اکنون رساند
درد من حقيقتي است که گفتنش آنقدر ها هم تلخ نبود
ولي از روی محبت بي صدا سکوت کرده بود .
درد من صداقتي است که فداي مصلحت شد .
و مصلحتي است که تسليم اجبار شد .
اکنون که شيشه های پنجره ام غبارآلود است .
بگذار باران بيايد ...
باران بيايد و شيشه ها را پاک کند ...

+ موضوع پست : نوشته های من + برای مشاهده کل موضوعات از آرشیو موضوعی وبلاگ دیدن کنید +
نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1385 توسط رامین ( بنی )


