پروانه اي را مي شناسم که يادش رفته بود ...
روزي در پيله اي زنداني با روياي پرواز زندگي ميکرد .
پروانه اي مي شناسم که در آسمان مغرورانه پرواز ميکرد و به زمينيان فخر مي فروخت .
يادش رفته بود ...
آسمان هميشه صاف و هوا هميشه آرام نخواهد بود
و در روزي که اينچنين ابر ها بر هم مي غريدند
بال شکسته و تنها به زمين افتاد
بي پناه دور خود پيله اي ساخت از جنس تنهايي
اينبار پيله اش به اين سادگيها باز نمي شد ...

-
+موضوع پست : نوشته های من + برای مشاهده کل موضوعات از آرشیو موضوعی وبلاگ دیدن کنید +
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 توسط رامین ( بنی )


