خواب هم خوابهاي قديمي ، آرام مثل يک روياي زيبا
قصه هم قصه هاي قديمي ، قصه ساده يک دنياي بي ريا
روي پشت بام شب ، تک و تنها
مي شد صبح پيدا ، صبح فردا ...
آخرين انتظار در کوچه رسيدن چه طولاني است.
مقصد نهايي خيلي دور تر از آن کوچه است .
شايد شهري ديگر در خياباني غريب با مردماني که حس ديگري دارند .
اکنون دوباره شب مرا انتظار ميکشد
تا بر پشت بام سکوتش فرياد بزنم :
من هنوز هم خاطرت را ميخواهم .
لعنت به چشم حسود اين روزگار
که طاقت ديدن من و تو را با هم ندارد ...

-
+ موضوع پست : نوشته های من + برای مشاهده کل موضوعات از آرشیو موضوعی وبلاگ دیدن کنید +
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1385 توسط رامین ( بنی )


