جاده مي رود به سمت تو
اما خانه ات چقدر دور است
تا رسيدن به تو به آسمان نگاه مي کنم
حالا که آسمان ابري است
حالا که سرما مجالي نمي دهد
نگو که دلم گرفته است
نگو که اشکهاي باراني ام در هوا يخ زده است
که پاي آمدن ندارم
نگو قصه تکرار روزهاي جدايي را مي خوانم
که وقتي به اميد آمدنم تکيه بر ديوار تنهايي زده اي نمي آيم
و نگو که فراموشت کرده ام
مي گويم
دلم بسويت
چشمم به رويت
مي آيد دوان دوان
اشک شوق در چشمانم روان
ديده ام مي آيد به ديدنت
براي دوباره شنيدنت
و قصه از تو گفتنت
اينجا خداست
آنجا خداست
همه جا خداست
پس تنهايي از ما جداست ...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم بهمن 1384 توسط رامین ( بنی )


