نمي دانم چرا وقتي تنها ميشويم گويي سکوت سنگين شب
بر گوشهاي ناتوان با هجمه اي از فرياد هاي بي صدا مي تازد .
از دوردستها صدايي مي آيد ، آهنگين با احساسي از جنس
دلتنگي و با نوايي عاشقانه مرا بسوي خود ميخواند
چشمهايم را بسويش مي گردانم تا فريادش را آنگونه که هست
بخاطر بسپارم و همصدايش شوم .
کاش صدايم را رساتر مي ديدم تا اشتياق ديدار را با گرماي
حضورش بيشتر احساس کنم
و باز هم نمي دانم چرا زود دلتنگ مي شوم
مگر همين ديروز چشمانش را آنقدر عاشق نديده بودم
نمي دانم چرا ديدار ها زود مي گذرند و دوري ها دير ...
و گفته باشم :
گفته باشم حالا که برف می بارد
اگر خیابان سفيد پوش شود
اگر دست به دست هم در برفها قدم بزنیم
اگر هوا هر چه ميخواهد سرد شود
محال است دل من سرد شود اگر تو باشي گرمم ...
هر چه من در سينه دارم مال تو
حال من هم هست هم احوال تو
گرچه دورم از ديارت ليک
آرزوهايم هست هم آمال تو
با تو مي خواهم به آنجايي روم
که پريدن خوب مي ارزد با بال تو

دوستان خوبم سلام این چند وقته رفتم دنبال یه کاری ، حسابی سرم شلوغ بود نتونستم آپ کنم از نظرات همتون ممنون به خصوص سپیده عزیزم ( رامین )
سلام ، دوباره اومدم تو رو به شبای تنهائیم مهمون کنم تا حضور رنگیت رونق خونه دلتنگیم بشه . مرسی دوست خوبم که اومدی ، منتظرت بودم ... ( رامین )
دوباره باران مي آيد و يک خيابان مهياي قدم زدن
دوباره من مي مانم و تو و يک کوچه بي انتها
يک درخت ، يک نيمکت و يک دنيا حرف نگفته
دوباره زمستان مي آيد و يک آغوش براي گرم شدن
يک دست براي فشردن و يک گوش شنوا براي شنيدن
دوباره من مي مانم و تو و يک حسرت براي به هم رسيدن
يک آسمان ابري آماده باريدن
يک بغض براي ترکيدن و يک شب براي دلتنگ شدن
و دوباره شب راه مي رود به سرعت يک نگاه براي دوباره ديدن
يک پلک براي بر هم زدن و يک سپيده براي روشن شدن
تنم خيس و باراني است
دلم مي خواهد قدم بزنم .


