تبليغاتX
متولد ماه آذر
متولد ماه آذر
ببخشاي بر ما ببخشای ای روشن عشق ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم ...

در آسمان خانه دلتنگی هایم ستاره ای می بینم

که شبها به انتظارش بی بهانه می نشینم

حضورش را در کنارم احساس می کنم و چشمانم را به دنبال روشنایی اش می فرستم

راستی تا کی می خواهد نورش را از من دریغ کند

تا کی میخواهد نوازش را از دستهای منتظرم پس بگیرد

حال خودم را دلداری می دهم و به خودم قول میدهم دیگر دلم را پیش کسی تنها نگذارم

خوب میدانم برای رفتن از پیشش نایی ندارم

اما تو ای ستاره قشنگ من

تا کی میخواهی حسرت یک نگاهت را در چشمان ملتمس من تنها بگذاری

میدانی من هنوز هم همان مسافر شبم که در آسمان خانه اش برایت آهنگ نوازش می نوازد

میدانی حتی اگر قصه من و تو تمام شود

اگر زندگی ام بی تو حرام شود و خداحافظی ات ختم کلام شود

یاد و خاطره ات با من همراه است  

همیشه با من است و تا همیشه می می ماند . . .




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 توسط رامین ( بنی )



 

۲۶ آذر ميايد و يه سال ديگه به سنم اضافه ميشه ، چه زود سالها ميان و ميرن ، انگار همين ديروز بود که درباره موضوع انشاي دبيرستان مطلب مي نوشتم و چه خوب هم نوشتم ، يادش بخير خودم حض کردم ، دلم واسه اون روزا تنگ شده ...

سالها ميگذرند و خاطره ها در دفتر ذهن آدمها ماندگار

چه خوب چه بد و اکنون چرا ...

چرا بايد وقتي با گذشت ميشود از نفرت گذشت ، کينه را همراه کوله پشتي زندگي کرد .

چرا بايد در تنهايي غصه ها را دوباره تمرين کرد .

چرا بايد خانه دل را پر از غمها نمود و بجاي رفتن در پشت خط نااميدي توقف کرد .

مي خواهم لبخند بزنم

به خودم،به احساسم و به آنچه در درونم موج ميزند .

ميخواهم که بدانم آنچه ما را در زندگي به پيش مي برد همان اميد است

اميد به آينده ، به رسيدن ، به رها شدن و به آرامش

چه کسي با من خواهد آمد در راهي که با هم به اين آرامش نزديک شويم .

اميد را با انگيزه همراه مي کنم و بر ديوار اتاقم با خط درشت مي نويسم :

من هستم ، مي خوانم ، مي خندم و و دوباره مي نويسم چون من هستم

مي خواهم که لبخند بزنم ...





نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 توسط رامین ( بنی )



ای لحظه ها ، ای ثانیه ها و ای خاطره ها

با من همراه باشید در مسیر پر نشیب و فراز این سفر

وقتی شب پر از صدای خدا میشود

آوای خوشنوای عشق گوشنواز لحظه های آرامش میگردد .

ای آسمان تو چقدر زیبایی

چشم ها در تغییر مسیر دید ناتوان میشوند وقتی آنسوی آسمان ،

کنجکاو دیدن هستی بخش به انتظار می نشینند .

گویی راهی بسوی خدا یافته اند ، برای پرواز بسویش

رفتن بالهای قوی میخواهد تا سختی این مسیر را بدون توقف طی کند

پریدن به امید دیدار ،

 امید نیرویی است در جان عاشق من و پرواز حرکتی برای رسیدن

پس زود باش تو هم با من بیا

میخواهم که با هم برویم ...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1384 توسط رامین ( بنی )



شب که فرا میرسد من باخاطراتت تنها میشوم و در انتظار تو تا صبح آتها را ورق می زنم

آري شب تمام ميشود ، من و تو بيدار ميشويم و این بار انتظار است که به خواب ميرود .

تو مي آيي و من آمده ام

آمده ام که باور کنم با تو هستم و تو ...

مرا خوب باور کن شايد زود اکنون تمام شود

شايد فردا ديرتر از هر آنچه تصور ، پشت خط انتظار بماند .

و شايد ديدارها در توقف ثانيه ها گم شوند .

آه اکنون که با تو هستم چه زود تمام ميشود

و چه زود دوباره دلم تنگ ميشود .




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1384 توسط رامین ( بنی )



زمستان در نزديکي شهر نشسته و منتظر تا اين چند روز خزان نيز بگذرد  

و قباي سفيد خود را بر تن همه بپوشاند .

غمگين نباش دوست من ، زمستان با همه سردي مي آيد و ميرود

و دوباره در بهار پرنده هاي خوش آواز به گفتگو مي نشينند و ترانه با هم بودن ميخوانند .

مي نويسم تا بداني گرمي احساست بيشتر از آن است که

بلندي اين شبهاي زمستاني بتواند دل دلتنگ مرا سرد کند .

مي نويسم تا بداني در کلبه دلم خانه اي ساخته ام به وسعت دل هميشه عاشقت

 و به گرمي احساسي که در هر ديدارت دوباره گرمم مي کند .

و مي نويسم تا خود بدانم آنچه دوست داشتن را معني مي کند حس قشنگ با تو بودن است .

غمگين مباش دوست خوبم ، من با تو هستم ، با تو مي خندم ، با تو مي آيم ،

با تو راه مي افتم و با تو مي روم .

شايد روزي در ايستگاه زندگي بهم برسيم

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1384 توسط رامین ( بنی )



دلم از سکوت و تنهایی شب گرفت

و بی بهانه غرق رویایی شد همچون آرزوهای دخترکان خیال پرداز کوچه خوشبختی

و صادقانه هم صحبت تنهایی شد .

تنها و تنها در کوچه ای بی نشان ساکن کلبه سکوتی شده ام که در هیاهوی فریادهای

این شهر شلوغ گم شده است .

اینجا آفتاب  به ما سر نمی زند .

گاهی به امید نور پنجره کوچک دلم را باز می کنم تا پرتوی از نورش به تن خسته ام بتابد .

اما افسوس دیگر آفتاب هم میلی به تابیدن ندارد

انگار او هم از این همه نورهای مصنوعی خسته شده است .




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1384 توسط رامین ( بنی )



تو که يکي رو خيلي دوس داري

کافيه بفهمي اون با يکي ديگه دوس شده

اونوقت ديگه اگه ازت بپرسن بازم دوسش داري ؟

ميگي دوسش دارم ؟ ازش متنفرم

مي بيني فاصله عشق و نفرت چقدر کمه .

به اندازه يه چشم برداشتن

حالا ديگه نه تنها نمي خواي براش بميري

 بلکه ميخاي ديگه زنده نباشه . ميخاي بميره

هيچ وقت فکر کردي اگه يه کسي اين کارو باهات بکنه چي کار ميکني

حالا ديگه اون لياقت تو رو نداره

به شرطي که خودتم مث اون نباشي

پس بهتره فراموشش کني




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1384 توسط رامین ( بنی )



دوباره شب اومد و من تنها شدم

دوباره باید تو تنهايي فكر كنم یعنی نمیشه فکر نکرد چون خودش میاد سراغت ...

تا حالا شده وقتي تنهايي با خودت حرف بزني ؟

شده بشيني از خودت سوال کني ؟ جواب خودتم بدي

يعني به همين راحتي قانع میشی ؟

ميتوني خودتو جاي يه نفر ديگه بزاري

اينا همش فکراي تنهاييه .

زندگي ما پر از خاطره هاي خوب و بده

ولي هميشه خاطره هاي خوبش يادمون ميره

و بداش هميشه پيش چشامون رژه ميره

اگه صد بار بهت بگن دوست دارم اما يه بار نگن چي ميشه ؟

اگه صد بار تحويلت بگيرن يه بار نگيرن چي ميشه ؟

اگه هميشه بخندي يه بار نخندي چي ميگن ؟

راستي فکر کردين چرا ما همش بدي ها یادمون می مونه ؟

چون زود به خوبيها عادت ميکنيم

زود برامون عادي ميشه . زود فراموش مي کنيم .

فراموش مي کنيم يه روزي حسرت اين همه خوبي رو داشتيم .

فراموش ميکنيم به همين سادگي ... 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1384 توسط رامین ( بنی )



 هر شب مسافر تنها به انتظار صبح امید می نشیند

 امید را بهانه ای میسازد برای فردا

  و تنهایی شب را انگیزه ای برای نوشتن .

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم آذر 1384 توسط رامین ( بنی )


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
امکانات وبلاگ

ساعت رسمي وبلاگ

نظر دهي از طريق ياهو

موسيقي متن وبلاگ

سايتهاي مفيد

براي ديدن فال خود کليک کنيد

طرح قالب از بلاگ اسکين

ويرايش قالب توسط بني

Edited By Beni

 
Blog BENI