تبليغاتX
تنها در شب ramyn.blogfa.com ... اگه غربت تويه چشمام ... ميخونه ازآشنايي ... واسه دلتنگيه فردا ، ميدونم بهارو داريم ... اگه چشمام تو يه شبهام ... داره شوقي از رهايي ... واسه تنهايي شبها ، ميدونم خدا رو داريم ... بني ...CONTACT ME : beni_sunboy@yahoo.com ... WELCOME TO BENY WEBLOG ... به پايان رسيديم اما ، نكرديم آغاز . فرو ريخت پرها ، نكرديم پرواز . ببخشاي، اي روشن عشق ! بر ما ببخشاي . ببخشاي اگر صبح را ، ما به مهماني كوچه دعوت نكرديم . ببخشاي اگر روي پيراهن ما نشان از عبور سحر نيست . نسيمي گياه سحر گاه را در كمندي فكنده ست ، و تا دشت بيداري اش ميكشاند و ما كمتر از آن نسيميم در آن سوي ديوار بيميم . ببخشاي بر من اي روشن عشق ! …
بخند تا به خنده هاي تو من بخندم
در تبسم کده خالي اين دشت غريب
اراده کن تا به اراده تو ، من دوباره زنده شوم ...

...
اين روزها سالگرد خاطره تولد يک مهرباني است.
شايد تنها افتخار برخي فراموشي گذشته اي باشد که خود آنرا ساخته اند
يا در پس اشتباه خود و ديگران محبوسش کرده اند.
اما حقيقتي که گذشته را در خاطر نگه ميدارد چيزي جدا از پايان آن است.
هميشه براي فرار از گذشته لازم نيست آنرا فراموش يا انکار کرد .
...                                                                                                     مجبور شدم براي درس معماري کامپيوتر کتاب طراحي ديجيتال رو از قفسه خاک خورده کتابخونم بيرون بيارم
چند صفحه اي از اونو با مدارها و گيتهاي منطقي که  پس از گذشت چند سال حالا پيچيده تر به نظر ميومد  ورق زدم
تا به جمله اي رسيدم که با خودکار مشکي  نوشته شده بود:
دوست داشتن دل ميخواهد نه دليل
صحبت از دل در ميان خطوط روابط منطقي و با دليل کتاب طراحي ديجيتال شايد بنظر خيليا خنده دار بياد
من اين جمله رو ننوشته بودم
آدمي نبودم که وسط يه کتاب سخت ( البته به نظر من) بيام جمله عاشقانه ای با خودکار بنويسم
تموم نوشته هامو جاهايي نوشتم جدا از درس و منطق ...
يادم مياد کتابم يکسالي مهمون خونه کسي بود که هميشه ازش به خاطره تولد يک مهربوني ياد ميکنم
توي زندگي آدما خيليا ميان و ميرن اما فقط خاطره بعضيا بجا ميمونه
بيشتر که ورق زدم دوباره همون جمله قبلی رو ديدم که زیرش نوشته شده بود :      " جمعه ۲۴/۹/۸۵ خونه"
يعني زماني پس از چند ماه از آخرين ديدار ...
تولد مهرباني ات مبارک هر کجا که هستي ...

+ در قلب خود بنویس هر روز بهترین روز سال است . ((امرسون))



لينك ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:29 توسط ..::رامین ( بنی مسافر تنهای شب )::..

کسي که به همه چي چنگ ميزنه هيچ چيزيو نميتونه محکم بگيره

آدما اشتباهاشونو روي هم جمع ميکنن و ازش غولي بنام تقدير ميسازن
خودشونو با هر کاري خسته ميکنن غير از فکر کردن

اما اگه همه هم مث هم فکر کنن اونوقت نميگن کسي فکر مي کنه
با فکر کردن به فردا تحمل امروز آسون تر ميشه

ميگن خوشبختي با همه بدبختيها جانانه زندگي کردنه

قربونت برم خدا از هيچکي گله ندارم
چيزايي رو که بدست نياوردم حتما"نميخواستم ، عوضش چيزاي بهتري گرفتم

بزار دل بعضيا خوش باشه ، فراموش کنن کي بودن و کي هستن
خيليه ، خدا بخواد آدم رسوا میشه

ميگن متولد آذري خوش شانسي
من ميگم خدا منو دوست داره
اين روزا چند خبر خوب با هم بهم رسيده پس چرا خوشحال نباشم

قربونت برم خدا
بزار دل بعضيا خوش باشه
من که نه حسرت چيزيو دارم و نه حسودم 
قربونت برم خدا ...



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 22:22 توسط ..::رامین ( بنی مسافر تنهای شب )::..

 

تو نيستي که ببيني
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
 چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي کنند

تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد
 نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
 چراغ اينه ديوار بي تو غمگينند

تو نيستي که ببيني
 چگونه با ديوار
به مهرباني يک دوست از تو مي گويم
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار
 جواب مي شنوم
تو نيستي که ببيني
. . .

فريدون مشيري

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:6 توسط ..::رامین ( بنی مسافر تنهای شب )::..

 

از بادهُ نیست سرخوشم سرخوش و مست

بیزارم و دلشکسته از هر چه که هست

من هست به نیست دادم افسوس که نیست

در حسرت هست پشت من پاک شکست

نوشتن بهانه مي خواهد . تمام بهانه هايم را توي چشمهایت جمع کرده بودی...

اين هزار و چندمين بار است نمي دانم مي گويم چشمهاي تو قابل نوشتن

نيست . حق دارم لابد يک سال و اندی شاعر باشم و نباشم. ندارم؟!

نشسته ام لابلاي روياي اين چهارده ماه هي تصورت مي کنم؛ ماه شب چهارده من!

با همان لبخندهاي هميشگی ات که من نمي دانم چطور دلت آمد آنرا از من بگیری

نه! بگذار پسرک قصه خوددار بماند ! ...

                                بگوید ...

                                            با تو بودن هم عالمي دارد...

دارم هي توي دلم از دلتنگی مي ميرم.

باز به اميد دوباره اينطور از دلتنگی مردن زنده مي شوم ... 

مي بيني؟ « ديوانه ها آدم به آدم فرق دارند ... » * مثل من که با تمام هيچ داشتنم

مدام خودم را به آب و آتش مي زنم که هي کلمه يادم بيايد ،  جمله  ببافم


دارم هي توي دلم از دلتنگی مي ميرم. باز به اميد دوباره اينطور از دلتنگی

مردن زنده مي شوم ... 

دريا دریا حرف دارم اما ... دريا ساحل زبانش بند مي آيد!

مي نشيند پا به پاي موجهاي خاطرات تو هي دیوانه ترمي شود . از عشق نوشتن هم

" شرح آرزومندي " است و من از همان روزهاي اول میدانستم ...



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:13 توسط ..::رامین ( بنی مسافر تنهای شب )::..

 

نو نوشت :

ن-۴- سال نو مبارک ( ۱/۱/۸۷)

ن-۳- تولد مهربانی  مبارک ۵ /۱۲/۸۶  کلیک کنید...

ن-2-در صورت درج نظر لطفا" ایمیل یا ادرس وب خود را برای پاسخ بنویسید...

ن-۱- آره کارشناسی قبول شدم...

***

تو که میگی عشق و عاشقی پیدا میشه تو قصه ها

تو که میگی دلت شده آخر غم و غصه ها

 بی خیالی طی کن  عزیزم  بی خیال این همه غصه و غم

تو خسته شدي برگشتي من که بودم
نه فقط بخاطر تو بخاطر دلم
تو پشيماني که دیر با منطق شدی
من که خط به خط اين منطق را همان اول ميدانستم
ترديدم را تو ساختي تا منطقم را فراموش کنم
پشيمان نيستم آنرا هزينه دلم کردم
با انکار گذشته چيزي عوض نميشود
دنبال انکار و جبران چيزي هم نيستم فقط آمده ام که بروم ...

سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصه عاشقانه

خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من
تو را مي سپارم به دامان دريا
تو را ميسپارم به روياي فردا

به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل مي سپارم تو را تا نميرد

خداحافظ اي سايه سار هميشه

خداحافظ اي نوبهار هميشه ...



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:51 توسط ..::رامین ( بنی مسافر تنهای شب )::..